Sunday, September 14, 2003


غربت




ماه بالاي سر آبادي است

اهل آبادي در خواب

روي اين مهتابي خشت غربت را مي بويم

باغ همسايه چراغش روشن

من چراغم خاموش

ماه تابيده به بشقاب خيار به لب كوزه آب

غوك ها مي خوانند

مرغ حق هم گاهي

كوه نزديك من است : پشت افراها سنجد ها

وبيابان پيداست

سنگ ها پيدا نيست گلچه ها پيدا نيست

سايه هاي از دور مثل تنهايي آب مثل آواز خدا پيداست

نيمه شب بايد باشد

دب اكبر آن است : دو وجب بالاتر از بام

آسمان آبي نيست روز آبي بود

ياد من باشد فردا بروم باغ حسن گوجه و قيسي بخرم

ياد من باشد فردا لب سلخ طرحي از بزها بردارم

طرحي از جارو ها و سايه هاشان در آب

ياد من باشد هر چه پروانه كه مي افتد در آب زود از آب درآرم

ياد من باشد كاري نكنم كه به قانون زمين بر بخورد

ياد من باشد فردا لب جوي حوله اتم را هم با چوبه بشويم

يادمن باشد تنها هستم

ماه بالاي سر تنهايي است




سهراب سپهري

No comments: