Sunday, August 24, 2003


راز گلهاي حنا (قسمت آخر)


تنها كسي كه اصل و نسبم را شناساند و سوپ دلخواهم را پخت. كسي كه خوشه هاي خردل را روي پايم گذاشت تا تبم را كه هميشه موقع چرك كردن گلويم بالا مي رفت ،پايين بياورد.تنها كسي كه به برادرش از اينكه يك مبارز بود و در جنگهاي
استقلال جنگيده بود ، افتخار مي كرد.كسي كه به من گفت استراداپالما رئيس جمهور خوبي نبود ، حتي با اينكه تعريفش را
مي كنند؛ چون او كوبا را دو دستي تحويل آمريكايي ها داد.
وقتي يادم آمد كه حتي يك دانه گل هم بالاي قبرش نكاشته ام و حتي غبار سنگ قبرش را هم پاك نكرده ام ، دردي جانكاه سينه ام را در هم مي فشرد.حالا تمام اعضاي فاميل در همه جاي دنيا پراكنده شده اند و خدا مي داند گور مادر بزرگم در كدام قطعه و در كدام گورستان واقع شده است.جايي زير بوته ها و علفهاي هرز ، انگار كه گور آدم گمنامي است روي آن پوشانيده اند و بازمانده هايش با نه تا بچه و يك دسته نوه و نتيجه سرگردان هستند.آن شب با تمام اشكهايي كه از روز مردنش ، از زمان هشت سالگي ام ته دلم انبار شده بود زارزار گريستم.
نزديك سحر به خواب رفتم.وقتي بيدار شدم سر حال آمده بودم.وقتي به تقويم توي آشپزخانه نگاه كردم فهميدم كه شانزدهم مارس است و روز تولد مادر بزرگم كه در برج حوت 1871 به دنيا آمد؛ سالي كه هشت دانشجوي پزشكي به دست دولت
مستعمره هاوانا كشته شدند و مادر بزرگ هميشه تعريفش را مي كرد.



نوشته سونيا ريورا والدز


No comments: