Monday, June 16, 2003

بی پاسخ

در تاريكي بی آغاز و پايان
دری در روشنی انتظارم روييد.
خودم را در پس در تنها نهادم
و به دورن رفتم
اتاقی بی روزن تهی نگاهم را پر كرد .
سايه‌ای در من فرود آمد
و همه شباهتم را در ناشناسی خود گم كرد .
پس من كجا بودم ؟
شايد زندگی‌ام در جای گمشده ای نوسان داشت
و من انعكاسی بودم
كه بيخودانه همه خلوت‌ها را بهم می‌زد
و در پايان همه رؤساها در سايه بهتی فرو می‌رفت .
من در پس در تنها مانده بودم .
هميشه خودم را در پس يك در تنها ديده‌ام .
گويی وجودم در پای اين در جا مانده بود ،
در گنگی آن ريشه داشت .
آيا زندگی‌ام صدايي بی پاسخ نبود ؟

در اتاق بی روزن انعكاسی سرگردان بود .
و من در تاريكی خوابم برده بود .
در ته خوابم خودم را پيدا كردم
و اين هشياری خلوت خوابم را آلود .
آيا اين هشياری خطای تازه من بود ؟
در تاريكی بی آغاز و پايان
فكری در پی در تنها مانده بود .
پس من كجا بودم ؟
حس كردم جايی به بيداری می‌رسم .
همه وجودم را در روشنی اين بيداری تماشا كردم
آيا من سايه گمشده خطايی نبودم ؟
در اتاق بی روزن
انعكاسی نوسان داشت . پس من كجا بودم ؟
در تاريكی بی آغاز و پايان
بهتی در پس در تنها مانده بود.

سهراب سپهري

No comments: