Wednesday, June 18, 2003

راز گلهاي حنا (4)

موقع بازگشت بيشتر راه را تا هاوانا خوابيدم. چند روز بعد يك نفر خبر مرگ استفانيا را آورد.اين بار زمزمه هاي بغض دار با اشكها همراه شد.بعدها به من گفتند.
چيزي نفهميدم. درست و حسابي لمسش نكردم. به حياط خلوت دويدم و به بازي ام ادامه دادم.حالا در نيويورك ، خواب و بيدار توي رختخوابم دراز مي كشم ، در
اين سرماي غريب شب ماه مارس ، چشمهايم را باز مي كنم و هراسان توي رختخوابم مي نشينم.فكر مي كنم مادربزرگم توي گورستاني در سانتا كلارا دفن شده است چون موقعي كه به ديدن عمه كارو رفته بود ، سكته كرده و من هرگز سر خاكش نرفته ام. من جايي را كه تنها آدم عاقل خانواده در آن خوابيده است نديده ام.تنها كسي كه موهايم را به دلخواه از وسط فرق باز مي كرد ، به جاي دو روبان هم چهار تا مي بست. تنها آدمي كه وقتي پدر و مادرم به مدرسه نفرستادندم ،
خواندن و نوشتن را يادم داد. تنها كسي كه گلدوزي دور دستمال و بافتن مو را يادم داد. گلكاري يادم داد.گفت كه با شب بوها راز گلهاي حنا را بگويم.تنها كسي
كه....

No comments: