Sunday, May 04, 2003

با سايه اي ديگر

آن مرد خوشباور كه با هر گريه مي گرييد و با هر خنده مي خنديد
مردي كهن؛با سايه اي ديرين ، دلي ديرين
نوميدواري دشنه در قلبش فرو برده است
اينك به زير سايه ي ديوار غم ، مرده است
از قالب پوسيده ي ناساز او امروز
مردي دگر برخاسته از سنگ
با نام ديرين ، ليك در سر منزلي ديگر
مردي كه باور مي كند از چشم خود تنها
مردي كه مي خندد چو مي گريند ، مي گريد چو مي خندند
مردي دگر؛ با سايه اي دگر ، دلي ديگر.

شعري از محمد زهري

No comments: