Sunday, May 25, 2003

راز گلهاي حنا(3)

مادربزرگم مرا به اتاق خودش صدا زد و با صدايي كه به زحمت مي شنيدم خطرناك بودن بازي ام را يادآوري كرد.گفت اگر اتفاقي براي من بيفتد
او هم از غصه دق مي كند و گفت آرزو دارد زنده بماند و قد كشيدنم را ببيند.چيزي كه هيچوقت قسمتش نشد.او چند روز بعد از برگشتن من و پدر
به هاوانا مرد.عطر برگهاي الو «aloe» در اتاق مادربزرگ پيچيده بود.او قادر نبود از جا بلند شود چون طرف چپ بدنش فلج شده بود.
موهايش در روي بالش نظرم را جلب كرد.دم خرگوشي نبسته بود؛ آن طور كه هميشه صبحهاي زود خانه ما مي بست.وقتي موهايش را مي بست
موهاي مرا هم شانه مي كرد.اما بعضي موقعها جاهايمان را عوض مي كرديم و من موهاي او را شانه مي كردم.مثل موهاي خودم روبان مي بستم
و روي آن گره مي زدم.سپس دستش را مي گرفتم و به تمام افراد خانه نشانش مي دادم.

No comments: