Wednesday, May 14, 2003

راز گلهاي حنا (2)

سانتا كلارا خيلي دور بود و فومنتو از آن دورتر.كنار پنجره ايستادم و تا آنجايي كه مي توانستم بيدار بمانم ، نگاه كردم.خانه عمه تياكارو بزرگ بود.اتاقهاي زيادي داشت و پاسيوي بزرگي هم در وسط خانه بود ، كه پر از گلهاي متنوع بود.عمه تيا خيلي پولدار بود ، با پسر يك اسپانيايي كه صاحب تنها كفش فروشي
توي شهر بود ازدواج كرده بود.
عمه ما را زياد دوست نداشت.شايد هم تقصير پدرم بود كه همه فكر مي كردند آدم ضعيفي است و همين باعث تقسيم نا عادلانه عشق و حسادت شده بود.ولي
مادربزرگم ما را بيشتر از همه دوست داشت ، شايد چون دلش براي ما مي سوخت و همين علاقه اش باعث رقابت هم شد ، ديگران كمتر از همه ما را دوست
مي داشتند.بچه ها قبل از بزرگتر ها غذا را توي ناهارخوري آفتابگير خوردند.بعد مشغول بازي شدند.تا چند روز دست از بازيگوشي نكشيدم.چند روز؟سه
چهار ، يك هفته تمام؟درست يادم نمي آيد.بعد از ظهر يكي از آن روزها ، من و پسر عموهايم از بازيگوشي و بالا رفتن هر روزه از درخت پهناور سيبا در
حياط خلوت دست برداشتيم.حسابي بزرگتر ها را كفري كرده بوديم.مادربزرگم مرا به اتاق خودش صدا زد و.....

No comments: