Tuesday, May 06, 2003

راز گلهاي حنا (1)
غربت زندگي در جايي است كه هيچ خانه اي خاطرات كودكي ما را در خود نگاه نمي دارد و جايي است كه ما نمي توانيم گور مادربزرگمان را پيدا كنيم.
روز بدي بود.مثل يك عروسك پارچه اي ميان تهي به خواب رفتم.تمام قوايم تحليل رفته بود و با اين كه تمام روز سعي كردم جبرانش كنم
اما نتوانستم.برايم غريب بود.مثل مرده ها در رختخوابم افتادم.وقتي چشمهايم بسته مي شد ، ناگهان مادر بزرگم «استفانيا» را ديدم؛مادر پدرم.
خودم را در خانه ساحلي زادگاهم در «سانتافه» ديدم.داشتم مي رفتم «فومنتو» تا او را ببينم.يك نفر خبرش را آورد: «فانيا» سكته كرده است.
ديدم كه بزرگترها براي اينكه بچه ها نشنوند در گوشي پچ پچ مي كنند.طنين بغض آلود صدايشان را شنيدم و صورت غمگين آنها را ديدم.
الان ديگر توي ذهنم در هاله اي از ابر محو شده است.فقط من و پدر به اين سفر مي رفتيم.او مي خواست مرا -نوه محبوبش را- ببيند.
علاوه بر آن ، پول كافي هم نداشتيم تا مادر و برادرم را با خودمان ببريم.شوق مسافرت با قطار هوش و حواسم را برده بود ، فقط من و پدر با هم ، كه هميشه توي خانه نا پيدا بود و بندرت بيشتر از دو ساعت تو را مي ديدم.....

No comments: