Monday, April 14, 2003

كتابي هست كه خيلي داره بهم كمك مي كنه تا بتونم حس تنها بودني كه بعضي مواقع بهم دست ميده رو از بين ببرم تا بتونم هر كسي رو بخاطر وجود خودش دوست داشته باشم نه به خاطر پر كردن حس تنهاييم.اين باعث ميشه تا توقع بازگشت محبت از طرف مقابل ، نداشته باشم.
براي اين كه كسي فكر نكنه ميخوام براي اين كتاب تبليغ بكنم ، اسمشو ذكر نمي كنم و فقط قسمتهايي از اونو مي نويسم.نويسنده اين كتاب مطالبشو در قالب گفتگوي خودش با خدا نوشته و مي توني خودتو به جاي نويسنده كتاب بذاري تا مطالب ملموس تر بشن.

گفتگوي ( 1 )

خدا : بيشتر مردم حتي مرا بصورت دوست نمي بينند ،‌ جاي تأسف است.بسياري از مردم مرا به عنوان والد مي بينند و نه دوست.والدي سخت گير، ظالم ، پر توقع و خشمگين.پدري كه در برخي زمينه ها براي نمونه ، شيوه پرستش هيچ كوتاهي را نمي پذيرد.اين مردم گمان مي كنند من نه تنها پرستش را مطالبه مي كنم ، بلكه آن را به شيوه اي خاص مي خواهم .

بنده : براي دوستي حقيقي با تو به چه چيز نياز است؟

خدا : تحولي در نگرش و تحولي در احساس و شجاعت ، همين كافيست.

بنده : شجاعت؟!

خدا : بله ، شجاعت رد كردن هر پندار ، عقيده و آموزشي كه خدايي را توصيف مي كند كه تو را رد مي كند.اين كار به شجاعت بسياري نياز دارد ، زيرا تدبير دنيا چنان بوده است كه افكار تو آكنده از اين پندارها ، عقايد و آموزش ها شود.تو بايد نگرشي نو را درباره تمامي اينها برگزيني ، نگرشي كه به راستي با همه آنچه كه به تو گفته شده است و درباره من شنيده اي مغايرت دارد.كار دشواري ست ، براي برخي بسيار دشوار خواهد بود اما لازم است.براي آن كه نمي تواني دوستي حقيقي ، صميمانه ، مفيد و دو جانبه با كسي داشته باشي كه از او مي ترسي.

بنده : پس در راه ايجاد دوستي با خداوند ، فراموش كردن ترس از خداوند بخش مهمي را تشكيل مي دهد.

خدا : بله درست است ، تو سالها از من ترسيده اي.

No comments: