Saturday, April 26, 2003

عشق و ديوانگي

در زمانهاي بسيار قديم وقتي هنوز پاي بشر به زمين نرسيده بود فضيلت ها و تباهي ها دور هم جمع شدند ، خسته تر و كسل تر از هميشه ، ناگهان ذكاوت ايستاد و گفت بياييد يك بازي بكنيم مثلاً قايم باشك ، همه از اين پيشنهاد شاد شدند و ديوانگي فوراً فرياد زد: من چشم مي گذارم.
از آنجايي كه هيچ كس نمي خواست به دنبال ديوانگي بگردد همه قبول كردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد.ديوانگي جلوي درختي رفت و چشمهايش را بست و شروع كرد به شمردن...يك...دو...سه...همه رفتند تا جايي پنهان شوند.
لطافت خود را به شاخ ماه آويزان كرد
خيانت داخل انبوهي از زباله پنهان شد
اصالت در ميان ابرها مخفي گشت
هوس به مركز زمين رفت
دروغ گفت زير سنگي پنهان مي شوم اما به ته دريا رفت
طمع داخل كيسه اي كه خودش دوخته بود مخفي شد
و ديوانگي مشغول شمردن بود هفتاد و نه ...هشتاد...هشتادويك همه پنهان شده بودند به جز عشق كه همواره مردد بود و نمي توانست تصميم بگيرد و جاي تعجب هم نيست چون همه مي دانيم پنهان كردن عشق مشكل است.در همين حال ديوانگي به پايان شمارش مي رسيد نود و پنج ...نودوشش ...نودوهفت.هنگامي كه ديوانگي به صد رسيد عشق پريد و در يك بوته پنهان شد.
ديوانگي فرياد زد دارم ميام و اولين كسي را كه پيدا كرد تنبلي بود چون تنبلي تنبلي اش آمده بود جايي پنهان شود و لطافت را يافت كه به شاخ ماه آويزان بود.دروغ ته درياچه ، هوس در مركز زمين ، يكي يكي همه را پيدا كرد به جز عشق.او از يافتن عشق نااميد شده بود.حسادت در گوشهايش زمزمه كرد تو فقط بايد عشق را پيدا كني ، او پشت بوته گل رز است.
ديوانگي شاخه چنگك مانندي را از درختي كند و با شدت و هيجان زياد آن را در بوته گل رز فرو كرد و دوباره و دوباره تا با صداي ناله اي متوقف شد.عشق از پشت بوته بيرون آمد با دستهايش صورت خود را پوشانده بود و از ميان انگشتانش قطرات خون بيرون مي زد ، شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمي توانست جايي را ببيند ، او كور شده بود.ديوانگي گفت: من چه كردم؟چگونه مي توانم تو را درمان كنم؟
عشق پاسخ داد:تو نمي تواني مرا درمان كني اما اگر مي خواهي كاري بكني راهنماي من شو و اينگونه است كه از آن روز با بعد عشق كور است و ديوانگي همواره در كنار اوست.

No comments: