Tuesday, April 08, 2003

اينم يه شعربراي سايه:

تو نيزخواهي گريست

شبي سرد چونان من اگر تنها در اتاقت
كنار دفتري باز از خاطره هايت بنشيني و بينديشي
و خيره شوي به سايه هاي روي ديوار
آنگاه
اوهام چون اشباهي حلقه وار در ميانت گيرند
تو نيز خواهي گريست
اگر شبي زمستاني به خاطر آوري-چون من-آنچه را كه دوست مي داري
و بيدار مي ماني تا فجر
اگر زخمهايت و دردهايت را بنويسي
و چون ديوانگان با خويش حرف بزني
اگر افق سرخگون را ببيني
كه چگونه در سياهي مي نشيند
تو نيز خواهي گريست چون من
دير و دور نيست روزي كه مرا بفهمي!

No comments: