Saturday, April 19, 2003

گفتگوي (2)

بنده : گاهي اوقات نمي توانم تو را توأمان خدا و دوست بدانم.مانند اين است كه نمي توانم اين دو واژه را در يك جمله جا دهم.

خدا : خيلي غم انگيز است ، زيرا هر دو به يك جمله تعلق دارند.

بنده : مي دانم ، هميشه اين را به من مي گويي.

خدا : براي اين كه دوستي واقعي با من داشته باشي چه بايد بكني؟

بنده : نمي دانم ، مطمئن نيستم.

خدا : مي دانم مطمئن نيستي ، اما اگر فكر مي كردي مي داني آنگاه پاسخ تو چه بود؟

بنده : گمان مي كنم بايد به تو اعتماد كنم.

خدا : بسيار خوب ، شروع خوبي ست.

بنده : گمان مي كنم بايد دوستت بدارم.

خدا : عاليست! ادامه بده.

بنده : ديگر نمي دانم ، چه بگويم.

خدا : به جز اعتماد كردن و دوست داشتن دوستان خود ، نسبت به آنها چه مي كني؟

بنده : سعي مي كنم بيشتر در كنار آنها باشم.

خدا : ديگر چه؟

بنده : سعي مي كنم براي آنها كاري انجام دهم.

خدا : تا دوستي آنها را بدست آوري؟

بنده : نه ، براي آن كه دوست آنها هستم.

خدا : عاليست! ديگر چه؟

بنده : نمي دانم.

خدا : اجازه مي دهي براي تو كاري انجام دهند؟

بنده : تا آنجا كه ممكن است ، خواسته هاي خود را محدود مي كنم.

خدا : چرا؟

بنده : چون مي خواهم آنها دوست من باقي بمانند.

خدا : به نظر تو براي نگاه داشتن دوست نبايد از او خواسته اي داشت؟

بنده : بله!چنين فكر مي كنم ، حداقل چنين آموخته ام.سريعترين راه از دست دادن دوست تحميل كردن است.

خدا : نه ، اين سريعترين روش براي شناختن دوست است.

بنده : شايد...

خدا : شايد نه ، بي ترديد! دوست ، كسي ست كه نمي توان به او تحميل كرد ، سايرين آشنا هستند.

بنده : واي ، چه قوانين سختي!

خدا : اينها قوانين من نيستند ، تعاريف تو هستند.تو آنها را از ياد برده اي و در نتيجه در مورد دوستي گيج شده اي.دوستي حقيقي آن است كه مورد استفاده قرار گيرد.دوستي حقيقي همچون چيني آلات گران بها نيست كه نبايد استفاده شود ، مبادا بشكند.دوستي حقيقي مانند ظروف نشكن است ، هر چه از آن استفاده كني نمي شكند.

بنده : براي من ورود به اين حيطه دشوار است.

خدا : مي دانم و اين مشكل اصلي ست.براي همين است كه دوستي شايسته اي با من نداشته اي.

بنده : چگونه مي توانم با تو دوستي داشته باشم؟

خدا : همان كارهايي را بكن كه براي دوستي با شخص ديگري انجام مي دهي.

بنده : به تو اعتماد كنم.

خدا : به من اعتماد كني.

بنده : دوستت داشته باشم.

خدا : دوستم بدار.

بنده : بيشتر با تو باشم.

خدا : بله!مرا نزد خودت دعوت كن ، شايد حتي براي اقامتي طولاني!

بنده : براي تو كارهايي انجام دهم ... گر چه اصلاً نميدانم ، من چه كاري مي توانم براي تو انجام دهم؟!

خدا : خيلي كارها ، باور كن خيلي كارها!

بنده : و دست آخر آن كه بگذارم تو براي من كارهايي انجام دهي.

خدا : نه تنها بگذار بلكه از من بخواه ، از من بطلب

No comments: